21 خرداد 1390 خیلی خوش گذشت چون....
برای اولین بار بازار قدیم رو دیدی
به من خیلی خوش گذشت
تو هم تمام مدت درو دیوار و مغازه ها رو نگاه میکردی....یک نگاه جدید ...یک تجربه نو
وقتی هم رفتیم تیمچه که دیگه نگو....خاله غزاله که برات سنگ تموم گذاشت کلی باهات بازی کرد و
شده بود برای تو لیدر توریست و گُل به گُل اونجا بهت نشون میداد و اجناس رو معرفی میکرد

مامانی هم برات بستنی معروف وسنتی اونجارا گرفت و نوش جان کردی
یکی از مغازه دار خیلی جوون شاید 17 ساله بود ،اینقدر برات غش و ریسه رفت و بغلت کرد و قربون صدقه رفت که نگو 
تو هم باهاش جور شدی
در آخر یک نظر قربونی کوچولو با قاب نقره بهت هدیه داد
روز خیلی خیلی خوبی بود
مدتها بود که اینقدر ریلکس نشده بودم... عکاسی و رفتن به یک مکان قدیمی حسابی حالم رو جا آورد
امیدوارم ذوق دیدن مکانهای قدیمی حال تورو هم جا بیاره
انشاا...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


21 خرداد 1390 خیلی خوش گذشت چون....
